می خواهی بروی سپاهیان را از نزدیک تماشا کنی
آه آه......
مادر را هر روز یک زاویه از دست می رفت.



و
رنگین کمان به اعتراض 
اتاق را ترک کرد






سنگی بردار 
وداغ فرزند تازه کن
ندیده ایی که بمیرد
پس اینگونه شتابان به زیارت کدام گور می روی؟
مادر چرا راه بهشت تو
از شهادت من می گذرد؟




دستان پر آبت را بر کدام گور می کشی؟ 
این آخرین صدای زنگ ساعت را از زهدان تو می شنوم




زاهدی یا مغموم؟
حاضرم از لای در ببینمش
حاضرم بیاید اینجا
مثل تو
بنشانمش روی پاهایم
حاضرم برای لالایی
حاضرم برای تیر و ترکشها.






اما ما تو را بی محل امضاء کردیم
وگفتیم که فرزندان توایم







نه من از تو دفاع نمی کنم
نه از تو نه از خوابهایت
چرا من هر چه ورق می زنم به صفحات عروسی تو نمی رسم؟
شمعهایت را مفت از دست دادی
چرا اصرار نکردی؟
رختی که بر تن داری 
می گوید که تو خواهی مرد







مرا خواستی که به نظاره ی مرگ تو بنشینم
اما تو همیشه پیش از مرگ در پستانهایت می نالیدی
وشیر تلخ
در بازار دهان ما خوشگوار نیامد
تف کردن از تو آموختیم






برای به جا آوردنت
چه سخت است فرار از این کلیشه ی مرسوم 
مادر و فرزند
تازه می فهمم
آنچه بر گرد سرت بود
هاله ایی زرین نبود
ابری سیاه بود
که بر اسباب مادرانه ی تو می بارید




 تو خواب دیدم که امشب رو دوباره

بسر کردم بدون تک ستاره

 


تو که هر شب کنارم می درخشی

بدون افتاب کنارت کم میاره

 


درسته من پایین - بالا تو خوابی

همین رسم زمین هست و ستاره

 


دوست دارم بدون تا لحظه ای که

خدا هست و حمید هست و ستاره

 


تقدیم به تک ستاره قلبم    مادر




 کاروان رفته بود و دیده ی من

                                      همچنان خیره مانده بود به راه

                                                                            خنده می زد به درد و رنجم اشک

شعله می زد به تارو پودم آه

                                    رفته بودی و رفته بود از دست

                                                                          عشق و امید زندگانی من

رفته بودی و مانده بود به جا

                                  شمع افسرده ی جوانی من

                                                                        شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جان خراش گشود

                                  دل من در لهیب این آتش

                                                                       تا رمق داشت دست و پا زده بود

چه وداعیِ . چه درد جانکاهی 

                               چه سفر کردن غم انگیزی

                                                                      نه نگاهی چنان که دل می خواست 

نه کلام محبت آمیزی

                                گر در آنجا نمی شدم مدهوش

                                                                     دامنت را رها نمی کردم

وه چه خوش بود کاندر آن حالت

                                تا ابد چشم وا نمی کردم

                                                                     وای بر من نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای بر رخسارت

                                چه بگویم فشار غم نگذاشت

                                                                    تا بگویم خدا نگهدارت!!!




 

آغوش مادر آرامشی دارد نهایت

مادر الهی من به قربان صفایت

تو رفتی دورم از آغوشت اما

هنوز پیچیده در گوشم صدایت




 

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

 ------------------------

 

وخدایا این نعمتو ازم واسه همیشه گرفتی




 

مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی
تو شگفتی خلقتی
تو لبریز عظمتی
تو را دوست دارم و می ستایمت!
دست بر دعا بر می دارم و از خدای یگانه برایت برکت,رحمت و عزت می طلبم.


مادرای معنی ایثار تو گل باغ خدایی
توی روزگار غربت با غم دل آشنایی
مینویسم ازسرخط مادر ای معنی بودن
مینویسم تا همیشه توئی لایق ستودن



آسمانی پر از ستاره دشتی پر از گل،
تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم...
که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.

تو بهترین گل، میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی






...
تقديم به تمام مادران دنيا

نميدونم اين چه عادت بدي که ما هميشه روز مادر به ياد خوبي هاي مادرمان مي افتيم؟!
من خودم به شخصه خيلي به درستي حق فرزندي را برای مادرم ادا نکردم و بعضي موقع ها که به گذشته برميگردم ،از خودم خجالت ميکشم...
سعي ميکنم از اين به بعد بيشتر در کنارش باشم چون ميدونم الان تنها همکلامش من هستم .
اين متن (ترجمه شده) و زيبا را تقديم به مادرم مي کنم و فرياد ميزنم : مادر،هميشه دوستت دارم
----------------------------------------------------------------
وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...
----------------------------------------------------------------

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم
 ...

برگرفته از نوشته های یک دوست




همی نالم که مادر در برم نیست 

صفای سایه ی او بر سرم نیست

مرا گر دولت عالم ببخشند

برابر با نگاه مادرم نیست

 




 
شباهنگام که پلک‌هايم را روي هم مي‌گذارم تا اندکي از بار غم‌هايم بکاهم، نگاه مهربان و عاشقانه تو آرامم مي کند. امروز بهانه‌اي شد تا دست‌هاي ناتوانم را با عشق تو بر روي اين صفحه سفيد به لغزش درآورم و از اعماق وجودم نام زيبايت را حک کنم؛ مادر. امروز روز توست و من به يمن و مبارکي اين روز هزاران هزار بوسه تقديمت مي‌کنم، سبد سبد گل سرخ به پايت مي ريزم تا بداني تنها به عشق تو زنده ام و زندگي مي‌کنم. برايت مي‌نويسم تا بداني محکم و استوار در کنارت ايستاده‌ام و هيچ چيز جز چهره غمگين و رنجور تو مرا به زمين نخواهد زد. برايت مي‌نويسم تا بداني هستي‌ام از هست توست و غمم از غم تو. بداني که نگاه پاکم را از پاکي وجود تو به ارث بردم و آرامش وجودم را از آغوش پرمهرت. مادرم! اگر روزي افسار سمند گيتي را به من مي‌دادند من زمين را به تو هديه مي‌کردم زيرا همچون او بخشاينده و سبزي. آسمان را ارزاني ديدگان پرمهرت مي‌کردم تا با ابرهاي سياه و سفيد آن بغض و غم‌هاي ديده‌ات را بشويي. دريا را تقديم دل دريايي‌ات مي‌کردم تا با تماشاي زلال و خروشان بودنش، امواج پرتلاطم دلت را آرام کني. اما اي بهترينم! حال که دستانم از گيتي و هداياي آن تهي است، سرزمين دلم را نثارت مي‌کنم که جز تو به کسي تعلق نخواهد داشت. امروز را بهانه ديدم که بگويم، عاشقانه تو را که عشق را با هر نگاهت تفسير مي‌کني دوست دارم. مي‌خواهم بگويم مهربانم! اي کاش هرگز آن لحظه‌اي که بايد از تو جدا شوم فرا نرسد که لحظه تکراري جدايي تو هيچ گاه برام عادت نشد. نازنينم! اينک مي‌خواهم گوشه‌اي از گنجينه‌اي اسرارم را باز کنم و بگويم روزهايي که تو نبودي انگار هيچ کس نبود، تو که آزرده دل مي‌شدي انگار همه نامهربان بودند، تو که غمگين بودي انگار کسي همدلي نمي‌دانست. مادرم! امروز من ديگر کودک خردسال ديروزت نيستم که همواره از دل نازکي‌اش گله مي‌کردي، قد کشيدم و بزرگ شدم، اما بدان تا هستم بايد مرا با همان کودک ديروزت بنگري، کودکي که هرگز بزرگ نمي‌شود و بايد دردهايم را با لبخند پرمهرت تسکين دهي و آغوش گرمت را پناهي براي بي‌پناهي‌ام سازي تو که درياي مهرباني‌ات وسعت بسيار دارد. بهترينم! امروز که از آن تو و به نام توست بهانه‌اي شد که بگويم با عشق پاک و زلال تو نفس مي‌کشم و آرزويم همه سرسبزي توست.




 چراغ خونه ام خاموشه امشب


کجایی مادر خوبم کجایی


کجایی تا کشی دست محبت


چو طفلان بر سر و رویم کجایی

کجایی ماد خوبم، کجایی


کجایی یار محبوبم، کجایی

هنوزم نغمه لالای تو در گوش من مانده

 
غم دوری تو مادر مرا سوی فنا رانده

هنوزم جز ره دامان تو راهی نجویم


کجایی تا برایم قصه گویی، قصه گویم

کجایی مادر خوبم، کجایی


کجایی یار محبوبم، کجایی

بیایم هر شب هفته بشینم بر مزار تو


بریزم اشک خونین و کنم مادر نثار تو


اگر تاریکه ای مادر کنون جایی که آسودی


بسوزم همچون شمعی تا کنم روشن مزار تو

خداحافظ خداحافظ، خداحافظ تو ای مادر


تو را بسپارمت دست خدا تا هفته دیگر


خداحافظ عزیز من امید دلنوازم


کنون رفتی ز پیش من بگو بی تو چه سازم