مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی
تو شگفتی خلقتی
تو لبریز عظمتی
تو را دوست دارم و می ستایمت!
دست بر دعا بر می دارم و از خدای یگانه برایت برکت,رحمت و عزت می طلبم.


مادرای معنی ایثار تو گل باغ خدایی
توی روزگار غربت با غم دل آشنایی
مینویسم ازسرخط مادر ای معنی بودن
مینویسم تا همیشه توئی لایق ستودن



آسمانی پر از ستاره دشتی پر از گل،
تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم...
که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.

تو بهترین گل، میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی






...
تقديم به تمام مادران دنيا

نميدونم اين چه عادت بدي که ما هميشه روز مادر به ياد خوبي هاي مادرمان مي افتيم؟!
من خودم به شخصه خيلي به درستي حق فرزندي را برای مادرم ادا نکردم و بعضي موقع ها که به گذشته برميگردم ،از خودم خجالت ميکشم...
سعي ميکنم از اين به بعد بيشتر در کنارش باشم چون ميدونم الان تنها همکلامش من هستم .
اين متن (ترجمه شده) و زيبا را تقديم به مادرم مي کنم و فرياد ميزنم : مادر،هميشه دوستت دارم
----------------------------------------------------------------
وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...
----------------------------------------------------------------

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم
 ...

برگرفته از نوشته های یک دوست




همی نالم که مادر در برم نیست 

صفای سایه ی او بر سرم نیست

مرا گر دولت عالم ببخشند

برابر با نگاه مادرم نیست

  دوستان مجبورم یه مدت به علت گرفتاری شدید نیام امیدوارم ایم به کام همتون خوش باشه خداحافظ دوستان




 
شباهنگام که پلک‌هايم را روي هم مي‌گذارم تا اندکي از بار غم‌هايم بکاهم، نگاه مهربان و عاشقانه تو آرامم مي کند. امروز بهانه‌اي شد تا دست‌هاي ناتوانم را با عشق تو بر روي اين صفحه سفيد به لغزش درآورم و از اعماق وجودم نام زيبايت را حک کنم؛ مادر. امروز روز توست و من به يمن و مبارکي اين روز هزاران هزار بوسه تقديمت مي‌کنم، سبد سبد گل سرخ به پايت مي ريزم تا بداني تنها به عشق تو زنده ام و زندگي مي‌کنم. برايت مي‌نويسم تا بداني محکم و استوار در کنارت ايستاده‌ام و هيچ چيز جز چهره غمگين و رنجور تو مرا به زمين نخواهد زد. برايت مي‌نويسم تا بداني هستي‌ام از هست توست و غمم از غم تو. بداني که نگاه پاکم را از پاکي وجود تو به ارث بردم و آرامش وجودم را از آغوش پرمهرت. مادرم! اگر روزي افسار سمند گيتي را به من مي‌دادند من زمين را به تو هديه مي‌کردم زيرا همچون او بخشاينده و سبزي. آسمان را ارزاني ديدگان پرمهرت مي‌کردم تا با ابرهاي سياه و سفيد آن بغض و غم‌هاي ديده‌ات را بشويي. دريا را تقديم دل دريايي‌ات مي‌کردم تا با تماشاي زلال و خروشان بودنش، امواج پرتلاطم دلت را آرام کني. اما اي بهترينم! حال که دستانم از گيتي و هداياي آن تهي است، سرزمين دلم را نثارت مي‌کنم که جز تو به کسي تعلق نخواهد داشت. امروز را بهانه ديدم که بگويم، عاشقانه تو را که عشق را با هر نگاهت تفسير مي‌کني دوست دارم. مي‌خواهم بگويم مهربانم! اي کاش هرگز آن لحظه‌اي که بايد از تو جدا شوم فرا نرسد که لحظه تکراري جدايي تو هيچ گاه برام عادت نشد. نازنينم! اينک مي‌خواهم گوشه‌اي از گنجينه‌اي اسرارم را باز کنم و بگويم روزهايي که تو نبودي انگار هيچ کس نبود، تو که آزرده دل مي‌شدي انگار همه نامهربان بودند، تو که غمگين بودي انگار کسي همدلي نمي‌دانست. مادرم! امروز من ديگر کودک خردسال ديروزت نيستم که همواره از دل نازکي‌اش گله مي‌کردي، قد کشيدم و بزرگ شدم، اما بدان تا هستم بايد مرا با همان کودک ديروزت بنگري، کودکي که هرگز بزرگ نمي‌شود و بايد دردهايم را با لبخند پرمهرت تسکين دهي و آغوش گرمت را پناهي براي بي‌پناهي‌ام سازي تو که درياي مهرباني‌ات وسعت بسيار دارد. بهترينم! امروز که از آن تو و به نام توست بهانه‌اي شد که بگويم با عشق پاک و زلال تو نفس مي‌کشم و آرزويم همه سرسبزي توست.




 چراغ خونه ام خاموشه امشب


کجایی مادر خوبم کجایی


کجایی تا کشی دست محبت


چو طفلان بر سر و رویم کجایی

کجایی ماد خوبم، کجایی


کجایی یار محبوبم، کجایی

هنوزم نغمه لالای تو در گوش من مانده

 
غم دوری تو مادر مرا سوی فنا رانده

هنوزم جز ره دامان تو راهی نجویم


کجایی تا برایم قصه گویی، قصه گویم

کجایی مادر خوبم، کجایی


کجایی یار محبوبم، کجایی

بیایم هر شب هفته بشینم بر مزار تو


بریزم اشک خونین و کنم مادر نثار تو


اگر تاریکه ای مادر کنون جایی که آسودی


بسوزم همچون شمعی تا کنم روشن مزار تو

خداحافظ خداحافظ، خداحافظ تو ای مادر


تو را بسپارمت دست خدا تا هفته دیگر


خداحافظ عزیز من امید دلنوازم


کنون رفتی ز پیش من بگو بی تو چه سازم





ميشــــه اسـم پاکتو
رو دل خـــــدا نوشت
ميشه با تو پر کشيد
تــــوي راه سرنوشت
ميشـــه با عطـر تنت
تا خــــود خـدا رسيد
ميشــه چشــم نازتو
رو تن گلهــــا کـشيد
مادرم جـــــونم فـدات
برم قــــربــون چشات
تو اگــــــــه نگام کني
جون ميدم واس نگات




 

مادر...اری زبانم از تعریف و توضیحش نا توان است ,نمی دانم چه بگویم درباره اش تا حق مطب را ادا کرده باشم تنها می دانم خدا با افریدنش نشان داده چقدر مخلوقاتش را دوست داشته که مادر را به انها عطا کرده است.
این مادر کیست که تا نامش اورده می شود وجودمان سرشار از ارامش می شود و کودک در شرایط سخت و دشوار تنها اغوش او را مامن خود می داند و بس
این مادر کیست که در کودکی فرزند با شیرش سرشت و خوی راستین را در فرزند می پروراند و موسی پیامبر نمی نوشد شیری را مگر شیر مادر
اری حقیقتا مادر کیست؟
مادر اینه ی تمام نمای خوبی های عالم است
گویند بهشت زیر پای مادران است ,خیلی دوست دارم بدانم این بهشت کجاست که ارزش قدم نهادن مادر در ان را دارد و شاید بهشت تنها مقدمه ای برای زندگی جاودانه ی مادران است نمی دانم شاید...
خدایا سایه ی هیچ مادری را از سر فرزندانش کم مکن







 

گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو می شکنه
گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه
هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم می بینم
حس  می کنم پیش منی  هنوزم عاشفترینم
گفتم بمون اون روز میاد غصه هامون تموم می شه
گفتی اگه باهام باشی لحظه هامون حروم می شه
وقتی رفتی همه دنیارو سرم
انگاری خراب شدو دلم شکست
ساز من زانوی غم بغل گرفت
رفت و کز کرد و گوشه ی اتاق نشست
از وقتی رفتی هیچکسی همدردو همرازم نشد
هیچکسی حتی یه دفه هم غصه ی سازم نشد
رفتی اما بدون  عاشقتم تا پای جون
دل بهاریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون




 

 

 

مادرم با تو هستم

با تو که به من زندگی یاد دادی

با تو که به من عشق یاد دادی

با تو که به من غم یاد دادی

با تو که به من حسرت را یاد دادی

با تو که به من خندین رایاد دادی

باتو که من گیره کردن یاد دادی

با تو که به من راه رفتن  را آموختی

با تو هستم مادرم با تو بهترینم مادر

...

                              فدای تو و همیشه دلتنگ مهربونیات فرزند غریبت